تبليغاتX
غرفه بهشت
(لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّة وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصِيبَة)
 سبدو سنگر...
مناسبت نوشت : بانوی آسمانی، آنفدر روشنی که دیدنت را چشم لازم نیست،

برای همین از نابینا هم روی میگیری!!؟  

                          (ایام فاطمیه را برعموم عاشقان حضرتش تسلیت عرض میکنم)

                        =======================================

پرچینی ساخته بودم

که در ورایش تا آمدنت سنگر بگیرم و

یک سبد لاله زیر پایت افشان کنم.

سبد و سنگر

باهم تبانی کردند که تو نیائی...

 

پی نوشت ۱- ذکر انار میگوئی و من بیادت دانه دانه، فرو می ریزم.

پی نوشت ۲- دعای باران خواندی، انگار میدانستی ابر برای عاشق شدن کم است.

پی نوشت ۳ - تو هنوز آن پروانه ای نشده ای که بال هایت را نذر سوختن ام کنی.

پی نوشت ۴- زخم هایم درد مینوازند، بخوان برایشان تا بمیرند در آرامگاه دل.

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در پنجشنبه 1391/01/17  |
 آدمها...
شباهت عجیبی به لالائی های مادرم داری،

چون هر وقت تا قلم بدست میگیرم که از تو بنویسم؛

دستم خواب میرود...

می خواهم شیشه های عینک را بشکنم،

آخر،

فوج فوج آنسانهائی که در اطرافم می بینم

هنوز اندازه ی واقعی شان دستم نیامده.

                                          -------------------------

من چشم میگذارم

ده، بیست، سی و...

آخر نمی توانم گریه هایت را ببینم،

این بار را تو چشم بگذار می خواهم پیدا شدنم را جشن بگیرم

                                                                  هفتاد، هشتاد، نودٌ صد...

 

پی نوشت۱ - از بهار تقویم به جا می ماند، از من استخواهائی که تو را دوست دارند.

پی نوشت ۲- من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم  --  من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

                 بعد از این، مرگ، نفسهای مرا می شمرد --  فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

پی نوشت ۳- وَلا تُجادِلوا اَهل ِ الكِتاب وَ اِلهِنا وِ اِلهُكُمُ الواحِد-- سردار هر چه می نگرم میبینم هیچ چیز در زندگی و شخصیت شما واحد نبوده چه برسد به اله... (مخاطب خاص دارد)

پی نوشت ۴- هنوز تو سردار ی و من یک انسان تنها، فعلا قدرت دست شماست، اما یقین دارم که فردا همان طور که با مهر داغ پیشانی ات را سوزاندی، می سوزاندت و آتش ترت می زند، خدای مهربان من. (مخاطب خاص دارد)

پی نوشت ۵- سردار آنقدر عذابم دادی که خودم را فراموش کرده ام، اگر قابل هدایتی هدایتت کند وگرنه نابودت کند که نابودم کردی (مخاطب خاص دارد)

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در یکشنبه 1390/11/09  |
 بهانه...
بهانه می کنم نبودنت را

پرسه می زنم کوچه های تنهائی ام را

می شنوم صدای نفس های به شماره افتاده ام را

و صدای طپش قلبی که بعد از تو احساس اش نکردم

هر چه سفر می کنم نزدیک به تو نمی شوم.

قصه ما شده مثل دو پنجره ی یک قطار

که هر چه مسافرت هم کنیم

به هم نمی رسیم...

 

پی نوشت ۱ - گرچه بی­رحمی و چون سنگ­دلان می­خندی *** مطمئنم که دلت را به دلم می­بازی...

پی نوشت ۲ - ظاهر آراسته ام در هوس وصل ولی    ***            من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

پی نوشت ۳ - سنگ شیشه را شکست تا آرام بگیرد. اما آه شیشه دامنش را گرفت... (عبرت بگیر- مخاطب خاص دارد)

 

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در یکشنبه 1390/06/27  |
 شاید به دعای شما باران گرفت....
سلام و درود بر روان پاک امام امت (ره) و درود بی پایان بر شهدا و جانبازان رادمرد ایران زمین.

چند روزی بود به دلیل مشکلات کاری سعادت حضور نداشتم. عذرم را بپذیرید.

دوست عزیزی با نام <<من>> کامنتی به این شرح :

یکشنبه 15 خرداد1390 ساعت: 3:20 توسط:من
این آپت متحیرم ساخته یعنی تو هم عاشق می شوی یعنی برای کسی می نویسی
آن زمان که می گفتی تنها برای خدا و....
اما هرچه بگویی این نوشته ها مال زمینی هاست
به هر حال خوشبخت باشی و بهش برسی
گذاشته بودند که گوشه ای از این پست را به کامنت ایشان اختصاص می دهم.                                                                      دوست عزیزم بنده احتمال می دهم شما ناراحتی از ما داشته اید یا از بچه های دوستدار ولایت و شاید از سادات و ...؟ و یا اینکه ما رو جدا از بنده های دیگر خدا میدید و این پست ما باعث حیرت شما شده.

چه کنم گناه من چیست که مادرم مرا عاشق و دوستدار قلم آفریده؟ می شود مگر چیزی را که خدا داده نهان کرد؟  (نه نه م کاش دوغمیدی شاعر منی -- نهان ایتمک اولماز خدا وردیگین )

هیچ وقت دوست نداشتم همچین چیزی رو برای کسی بگم که شناختی از خانواده و گذشته ی خانوادگی ما نداشته اما می نویسم و می گویم؛ خوب یاد دارم زمان کودکی ام را در تبریز در شهر مهربان که پدر بزرگم وضو می گرفت و آب وضویش را مادر بزرگم می ریخت و چراغ نفتی و بخاری را روشن می کرد و نفتی تا موقع عروجش در آن خانه استفاده نشد. خوب یاد دارم روزی را که وقتی مادر بزرگم داشت نان می پخت و پسر عمویم داخل تنور افتاد و کمتر از چند دقیقه ای پدر بزرگم لباس جد بزرگوارش را از تن در آورد و داخل تنور شد و بچه را بیرون آورد و دریغ از کوچکترین آثار سوختگی،  کاملا قبول دارم این شعر را که  گیرم پدر تو بود فاضل  از فضل پدر تو را چه حاصل.

هیچ وقت نتوانستم ذره ای در اخلاق و رفتار مثل ایشان باشم اما همیشه در تلاش بودم و از خدا خواستم ذره ای از دریای بزرگ معرفت آن مرد را به من هم ارزانی دارد.

مادر زادی عاشق بودم؛ تو بگو چه کنم؟

این که نوشته ام مخاب خاص دارد اما نه آن مخاطبی که شاید بعضی ها فکر کنند؛ مخاطبش کسی است که در وصفش فقط همین را بگویم  که: 

دل و دین و عقل و هوشم؛ همه را به باد دادی---  ز کدام باده ساقی به من خراب دادی؟

و ممنونم از این که دعا کردید بهشان برسم؛ از وقتی که خودم را شناختم خواسته ام به او برسم اما همیشه مانعی بود؛ و آن مانع اعمال من ِ بد بود.

 شاید به دعای شما باران گرفت...

 

 

پی نوشت ۱ - باز بردی ام به حال و هوای بِکَ یا اَلله گفتن هایش و بی قرارم کردی؛

پی نوشت ۲ - هیچ وقت نخواستم که (( تو  ِ)) نوشته ی کسی باشم؛ تو یعنی کسی که رفته است و یا در حال رفتن

پی نوشت ۳- اینجا سرزمین کسانی است که هم خواب هم می شوند؛ اما لحظه ای خواب هم را نمی بینند

پی نوشت ۴- سردار؛ جای مهر روی پیشانی ات نشانگر این است که سخنی از قیامت به گوشت خورده است؛ البته اگر جای مهر داغ نباشد.(مخاطب خاص دارد)

پی نوشت ۵- سردار، فردا خدا از حق خود می گذرد ولی از حق الناس نمی گذرد؛ حالا شما هی جای مهرت را سیاهتر کن. ( مخاطب خاص دارد)

پی نوشت ۶ - سردار؛ تو اگر انگشت دستت را دادی من دلم را دادم؛ فردای قیامت خواهی دید کدام اش ارزشمندتر بود؛ من کیستم که حال شما را بگیرم خدا حالت را بگیرد؛ ما وسیله ایم ( مخاطب خاص دارد)

دست خودم نیست هر روز به جمع حاجی گرینوف ها اضافه میشود و میدان نبرد برای دوستداران ولایت تنگتر؛  الهـــــــــــــــی گاهی نگاهی...

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در چهارشنبه 1390/04/01  |
 عذر خواهی
سلام دوستان عزیز

برای انجام کاری چند روزیست اسیر یکی از شهرستانها هستم.

و تاسف می خورم بحال نیروی انتظامی این منطقه.

دوستان عذرم را بپذیرید.

خدمت همگی می رسم در اولین فرصت.

در ضمن دوست عزیزی در خواست پاسخی داشتند که باید عرض کنم آدرسی یا ایمیلی از خودشان بگذارند. تا کاملا توضیح دهم./

شاد باشید و خوشبخت.

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در شنبه 1390/03/28  |
 وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْ
ابراهیم خلیل الله نیستم، دارم کم کم از بین میروم،

خدایا آتش این غم را برایم گلستان می کنی ؟

نزدیک دو ماه است؛

سکوت کرده ام. ننوشته ام.

یعنی نوشتن هم بلد نبودم...

تمام واژه گان در برابر تو گنگ بودند.

و خودم سردرگم؛

کدامین بهار نوید آمدن دوباره تو را خواهد داد...؟

این  روزها سخت نیاز دارمت...

 به خانه ات که می آیم و شادان میبینمت دلم بسویت پر می کشد،

پروازی به وسعت عشق، به اندازه ی نا تمام آغوشت...

آخ... آرام تر دست رد به سینه ام بزن،

 هنوز دلی که شکستی اش تازه تازه دارد بند می خورد...

 پی نوشت: 

 رسم دلدادگی آن است که دل بدهی و دلی بگیری؛

دل دادم و دل ندادی که بی دل شدم....

حال خودت که دو دل شده ای، چه کرده ای؟

 من بی دل  و تو دو دِل.....

پی نوشت ۲-

 هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین لیاقتی را دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

پی نوشت ۳-

تو سرداری بودی که خرمشهر ِدل مرا؛ فتح کردی...

پی نوشت ۴-

افسوس می خورم !

شب ها و روزها دیگربه جای تو قرص ها آرام بخش من اند...

پی نوشت ۵-

پی نوشت ۵ را هم تو بنویس. نه روی ورق، روی دلم بنویس که همیشه با تو بوده...

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در چهارشنبه 1390/03/04  |
 با شکسته های بطری مشروبش دلم را تکه تکه کرد!
بطری مشروب را دستش گرفته بود؛

خیره بودم در چشمانش.

با دوستش پیاله هایشان را به هم می زدند و

خوش بودند.

من که محو تماشای او بودم همیشه؛

من که حرف روی لبهایم اسم زیبای او بود؛

من که هماره در دلم می خواندمش؛

او نتوانست دردم را بفهمد.

و من را همه گونه خطابم کرد؛

 جز آنکه و آنچه که بودم..!

شاید می توان دروغ گفت؛

اما دروغکی که نمی توان گریه کرد؛

 می شود؟

 

پی نوشت:

۱-   چه تفاوتی ست بین ما؛ تو دل؛ شکسته ای و من دلشکسته ام!!! 

۲-   از کدام سو دُورَم میزنی ؟ میخواهم از همان سو؛ دُورَت بگردم...

۳- تنها تو را ستودم؛  آنسان ستودمت که بدانند مردمان؛   

                            محبوب من به سان خدایان ستودنی ست...

 

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در چهارشنبه 1390/01/17  |
 تقصیر تو نیست سرنوشت ما را بی قرار نوشته اند...
از روز اول که بنابر تشویق تنی چند از دوستانم شروع به نوشتن وبلاگ کردم، تصمیم گرفتم قسمت نظرات را فعال برای نمایش قرار دهم و احتیاجی به تایید نداشته باشد، چون هر نظررا محترم میدیدم و نظرات دیگران برایم قابل احترام بود. بعد از چند مدتی که غرفه ی بهشت را می نویسم، چند روز پیش که با یکی از دوستان بسیار بسیار عزیزم از رامسر بر میگشتیم، یکباره خواستیم وبلاگ مان را نگاهی بیندازیم که با یک کامنت، از شخصی به نام ((حرف دل همه ی مردم)) روبرو شدم که به قدری وقیحانه و ناپسند نوشته بودند، که خدای متعال و دوست عزیزم (س. خلیلی) شاهدند که چند ساعتی کلافه بودم و سردرد داشتم. به آن هموطن عزیزم عرض می کنم، خواهر یا برادر عزیزم؛ همه ی جهانیان حرف دل ملت ما را می دانند، ملت ما، یک ایرانی؛ یک مسلمان، یک شیعه، هیچ وقت از آن ادبیات گفتاری برای ابراز احساسات خود استفاده نمی کند. شما با آن نوشته تان باعث شدید که من حدودا سی و اندی کامنت خصوصی و ابراز تاسف از دوستان عزیزم دریافت کنم. که بسیار متاسف شدم. دوست عزیزم اگر جائی از نوشته ی قبلی ام باعث آزار شما شد، نمی دونم باید معذرت بخواهم از شما؟پست قبلی من در مورد بنت الحسین (ع) حضرت رقیه (س) بود، یعنی شما را اینقدر آزار می دهد ابراز علاقه کسی به خاندان پیامبر اکرم(ص)..!!؟؟

ما «بی شناسنامه نیستیم».

اولاد هجرت کشیده کوثریم؛ فرزندان داغ دیده یاسین. قدم هایمان، شهادت می دهد به توحید و امتداد چشم هایمان، به خط سرخی می رسد که از آدم علیه السلام تا خاتم صلی الله علیه و آله رسم شده است.

هرجا که شمعی روشن شده، حضور داشته ایم؛ هرجا که گلی پرپر شده، افتخار کاشته ایم.

«فلسفه وجودی ما، جز خدمت به مردم نبوده است». «ما از امتزاج دو ایمان روستایی، از تصادم دو عدم ساده، به وجود آمده ایم». ما اصحاب عشقیم؛ روزه داران روز و نمازگزاران شب.

نسل به نسل، در خون حسینی ها جوشیده ایم و دهان به دهان، بر ظلم یزیدی ها خروشیده ایم.

سرنوشت ما را بی قرار نوشته اند؛ ما را از آب و گل ملکوت سرشته اند. «از نوح به بعد، تا کربلا و تا هویزه» در افق سرخ آسمان گل کرده ایم، در تاریکی ها صبح شده ایم، در غصه های شادی، در تنگناها روزنه ای به دنیای امن آسایش. ما شقایق های مظلومیت هائیم، لاله های شهادت و سروهای استقامت.

اینجا، قلب حزب عاشقانه حسین علیه السلام است و این لحن گیر او گرم که در ذهن لحظه ها ته نشین می شود، از لبان آزاد مردی می روید که بهشت را به بها می خواهد و نه بهانه!

ما بی شناسنامه» نیستیم. شناسنامه ما را بهشتی ها امضا کرده اند، مطهری ها امضا کرده اند، طالقانی ها امضا کرده اند.

پیشانی ما، لوح وصیت نامه شهیدان است که به خط خون نوشته شده است. رگ های غیرت ما قطع نشده است هنوز. ما هنوز «شیفتگان خدمتیم؛ نه تشنگان قدرت». ما هنوز بر سر آمریکا فریاد می کشیم که «از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر»!

 

 پي نوشت۱- تقصیر تو نیست سرنوشت مرا بی قرار نوشته اند...

پی نوشت ۲- بغض این روزهایم آسمانی می خواهد به وسعت دستان تو برای باریدن...

پی نوشت ۳- خدا کند قلم ناقص من ، درد چشمهای تورا خوب نوشته باشد…

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در چهارشنبه 1389/12/11  |
 مُحرم شدم ، طواف کنم ، بوسه ها زنم ...

 

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.
اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد
در عطش می‏ماند و می‏گدازد.
فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.
بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود
این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.

گرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛ شکایت‏هایی که تاب باز گفتن‏شان را ندارد. بغض‏ها روی هم جمع شده است و به یک‏باره می‏خواهد فوران کند؛

آن هم در میان خرابه‏ای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ زده‏اند و بر غم کاروان افزوده‏اند و اینک رفته‏اند تا آسوده بخوابند؛

 آسودگی‏شان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم می‏زند.

 سه سال بیشتر ندارد، اما صدای گریه‏اش، خواب آسوده یک شهر را برهم می‏زند...

و چقدر زود صدایش خاموش شد!
                           

پی نوشت۱: هنوز پشت بيسيمها يكي فرياد ميزند: حاجي..بچه هارو قيچي كردند.حاجي... حاجي...
صدامو ميشنوي حاجي...انگار خبر از اين ور بيسيم ندارند، حاجي سردار شده! (مخاطب خاص دارد)

پی نوشت ۲- دوباره سیب بچین حوا ...من خسته ام...بگذاراز اینجا هم بیرونمان کنند...

پی نوشت ۳: به دنبال واژه مباش ... كلمات فريبمان  مي دهند ... وقتي اولين حرف الفبا كلاه بر سرش برود فاتحه كلمات  ديگر را بايد خواند .

پی نوشت ۴-قرار نبود بنویسم اش، قرار بود توی دلم نگه اش دارم، قرار بر این بود به جز چند نفری که با هم هستیم، کسی خبر دار نشود.ولی نمی دونم چرا به توگفتم که مسافرم.

یه روز دلتنگی مو برات نوشتم، ولی تو دلتنگی های آسمونیت که برام نوشتی، کشتی ام، داغونم کردی: (( به خانم رقیه {س} بگو به احترامش  هرگز گوشواره گوشم نکردم....))

ماموریت سختی را به من دادی. خیلی سنگین تر از ...

نمی دانم اصلا راهم می دهد؟ 

لایق باشم برای همه شما خوبان دعا میکنم، شما که دلتان روشن است دعایم کنید...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سید یاسین در یکشنبه 1389/11/17  |
 كولي فالگير...
با ساعت دلم وقت دقیق امدن توست.
من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه،
با شاخه هایی از آغوش.
با برگ هایی از بوسه.
با ساعت غرورم اما،
من ایستاده ام با شاخه های تابستان،
با برگ هایی از پاییز.
هنگام شعله ور شدن من،هنگام شعله ور شدن توست.
چشم ها را میبندم..!
گوش هارا میگیرم..!
با ساعت مشامم،اینک وقت عبور عطر تن توست... 

 

پي نوشت ۱ - دستت را به من بده، من کولي فالگير نيستم. فقط مي خواهم فاصله قلبم را تا سقوط

تخمين بزنم.

پي نوشت۲- برایم دلتنگی عصر پاییز را فرستادی. نگرانم نباش. مثل کلاغ های دم غروب ،هیچ جا نیستم ؛فقط گاهی یکی از پرهایم می افتد.

|+| نوشته شده توسط سید یاسین در چهارشنبه 1389/11/06  |
 
 
بالا